یک داستان کوتا از دوست خوبم.
عصر یكشنبه از مرداد ماهی در تهران است و امشب مسافرم به قصد تبریز.
در راه خانه به رسم هر روزه، سوار اتوبوسم (خط واحد) از نوع كرایهای. تمام صندلیها پر است و تنها یكی خالیست، در انتهای اتوبوس، روی چرخ و كنار دخترخانمی.
با كسب اجازه می نشینم. از سر عادت و به سرعت دست میبرم و از داخل كیفم MP3 Player ام را بیرون میكشم و گوشی ها رو می چپانم تو گوشم و موسیقی فضای گوشم را پر میكند.
دخترخانم كنارم نیز بر همین منوال، تنها با این تفاوت كه او Ipod دارد. اتوبوس راه افتاده. نه نگاهی و نه حرفی و نه مجالی. در این دور آشفته بازار شهر، گویی هیچ كس حوصله ندارد، حتی حوصله خودش تا چه برسد به دیگری و آن دیگری مسافری غریبه! كه به رسم هر روزه سوار شده و جایی پیاده خواهد شد.
درهای دنیامان را بر روی دنیاهای دیگر، دنیای آدمهایی كه از كنار هم میگذریم، بستهایم و چهارمیخش كردهایم.
و غرقیم در تنهایی خودمان.
دخترخانم كنارم، كه سرش را به شیشه تكیه داده، با دست چپش، قطرهای آه را از گونهاش میروبد، ولی دریغ از حرفی،نگاهی و مجالی.
حتی تعارفم را برای خواندن این متن كه سوژهاش بوده را از سر بیتفاوتی نمیپذیرد و نمیخواهد تا بخواند تا شاید دنیایی نو بیابد و باز شاید از دست چنبره خودش بر خودش برهد.
و، و، م، م !!!
و ما از كنار هم میگذریم!؟
آيا وقت آن نشده كه از چمبره خود بيرون بخزي، بجهي، بيايي و يا ...
نخستين وادي يا شهرعشق «جايگاه طلب» است و جست وجو کردنِ مراد و يافتن مطلوب.
دومين وادي, «وادي عشق» است.
عشق برکنار از هوس. که عاشق از صحبت غير دوست ملول است.
وادي سوم, «وادي معرفت» است.
اين وادي شهر شناسايي است، شناختي که در آن شک و ترديد نباشد.
وادي چهارم, «وادي استغنا» است.
در اين سرزمين بايد به همه چيز بي اعتنا باشي.
وادي پنجم, «وادي توحيد» است و مقام تجريد و تفريد.
و تنها به دوست بينديشي و با دوست باشي.
وادي ششم, «وادي حيرت» است.
بايد در اين وادي چنان از خود بيخود باشي و دلت از دوست پر شود که در تأمل وتفکر نيايد. چنان محو و مات و گمشده و بيخبر از کائنات شوي که اگر پرسند که هستي و چه هستي؟ پاسخ دهي که چيزي ندانم و اين نيز ندانم که ندانم.
وادي هفتم كه آخرين شهر است و به دروازهي بارگاه دوست منتهي ميشود، «وادي فقر و فنا» است و جايگاه اتحاد قطره با دريا و نهايت سير و مرتبت سالك كامل.
چون به اين وادي رسي، چيزي از تو باقي نماند و آنچه را كه به خود نسبت دادهاي از آنِ حق داني و خود را هيچ هم نخواني كه هيچ هم خود هيچ است.
به درونی ترین نقطه وجودم
میخواستم،
میخواستی
می خواستیم از مهر نگوئیم ولی خیلی مسخره است .
انسان در روابط متقابل به نقاط تاریک و روشنی می رسد که آن نقطه تبدیل به کلماتی قهر آمیز و یا محبت آمیز می گردد
و اینجاست که دوست داشتنت را درک می کنم .
در این چند وقت خیلی درکت کردم .
شاید باور نداشته باشی احساسات زیبایی که داشتی و ساده بیان می کردی
می فهمیدم حس می کردم ولی تا درک فاصله بود و من دقیقاً به آنچه تو رسیدی رسیدم .
امروز میل آتشینت برایم معنا داشت امروز احساس زیبایت برایم رنگ خدایی داشت .
امروز با تمام وجود آغوشت را می خواستم و بوسه هایی که می خواستی هدیه کنی و من لیاقتش را نداشتم .
امروز معنای بازی عشق را و آنچه تو می نامیدی و می گفتی فهمیدم .
همانگونه که راز دوری های را چند وقت پیش فهمیدم و دانستم که با تو بد کردم .
ولی رسیدن به درک تو ،
رسیدن به چیزهایی که تو رسیدی معنای یک عشق عارفانه را در ذهنم تداعی کرد که نمایانگر آن تنها نوازشی است و گرمای سرت که بر روی شانه ها و یا پایم احساس می کنم .
تو يخ هايي را زدودي كه كهنه و مزمن بود و لاعلاج و آفتاب تند مهر آن را ذوب كرد
و اگر گاهي از اين آبي جرعه ايي نوشيدي دست من نبود .
تو لب چشمه بودي و در اين تلاطم چشمه گاهي قطره ايي به سويت پرت شد .