زندگي ايدهال من است
براي اينكه روزي هزار بار نابودش ميكنم
ولي هرگز نميميرد.
تقدیم به
عزیزانم که در روز ۲۶/۳/۸۴ روز میلادشان بود
و برای عزیزانم که روز هـــــــــــــــــجرت شان بود
زتو خواهش غرامت نكند تني كه خستي
زتو آرزوي مرهـم نكند دلـي كه شكستي
به كمال عجز گفتم كه به لب رسيد جانـم
ز غـرور ناز گفتي كه مگرهنوز هستي ؟
پوياي از ره ماندهام؛ اي رهـروان منزل چـه شد
فـرياد از اين گردابها ؛ دريـادلان ساحل چه شد
هــر مـظهر ديوانــگي ؛ دارد سر فــرزانــگي
من خود نميدانم در اين؛ منزلسرا عاقل چـه شد
ظلمتسرا شد خــاطرم؛ از خـواجه صـاحب درم
تا روشني بخشد به دل؛ مهتاب صاحبدل چه شد
مـــا آزموده ایم در این شـــهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
َََََعزيزم كـــاسه چشمم فدايت
ميان هـر دو چشمم جـاي پايت
از ان ترسم كه غافل پا نهي باز
نشيند خـــار مژگـانم به پايت
مهتــــــاب قبولم کن و جانم بستان
مستم کن وز هر دو جهانـم بستان
با هـر چه دلم قرار گیرد بـــی تـــــو
آتش به من انــدرزن و آنـــم بستان
باران عجيبي باريدن گرفته است.
باران اشكم در غم وداع تو، باران فراق پس از چند سال اميد به وصالت
كارواني از غم
صف به صف ايستاده
و من با قامتي نحيف
و سيمايي به پژمردگي گلهاي پائيزي
با چراغ ماتمي كه در صورتم هويدا است
با حنجرهاي گرفته از شدت نالههايي كه در فراقت سر دادهآم
و با پيشاني پينه بستهاي كه در سجدههاي نيايشم دعاي با تو بودن را زمزمه ميكرد
به نيايش عشقت ايستادهآم
تنم ميلرزيد در زير گامهاي كارواني كه براي وداع با تو و خوشيهاي بيپايان تو آمده بودند
اما...
رفتي بيآنكه...
ولی من شعرم را برايت ميسرايم
داغ وداع مهتاب بر دل نشـسته دارم
با چشم دل ببيني قلبي شكسته دارم
چشمي به خون نشسته داده است هديه مهتاب
اينك دو چشم گريان بر خون نشــــسته دارم
وگرنه زمرمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد
دچار يعني عاشق
و فكر كن
چه تنهاست ماهي كوچك وقتي دچار
آبي بيكران دريا شود...
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
تو همه هستی من
تو همه زندگی من هستی...
غــــــــــم زمانه خورم یار فراق یار کشد
بـــــه طاقــتی کـه نـــــدارم کدام بار کشم
نـه قـــدرتی که توانم کــناره جستن از او
نـــه قوتی که به شوخـــیش در کنار کشم
چـو می توان به صبوری کشید جـور عدو
چرا صبور نباشم که جور یـــــــــار کشم
شاخه هــا تن به تقاضای شکستن دادند
برگها یک به یک از شاخه فرو غلتیدند
بس که خمیازه فریاد کشیدم دیـری است
خوابهایـــم همه کــــــابوس همه فریادند
گـــرچه یاران همه از شادی ما غمگینند
باز شادیم که یاران ز غـــــــــم ما شادند
دل باید و احساس که مستانه کشی درد
نقاشی غمــــها هنــر هـــر قلمی نیست
شب فراق كه داند كه تا سحر چــند است
مگر كسي كه به زندان عشق دربند است
گرفتم از غــــم دل راه بوستان گــــــيرم
كدام سرو به بـــــالاي دوست مانند است
پيام من كه رسانـــــــــد به يار مهر گسل
كه برشكستي و ما را هنوز پيونـــد است
كه بــــا شكستن پيمان و بـــــرگرفتـن دل
هنـــــوز ديـده بــــه ديــــدارت آرزومـندم
دوستت دارم و دانــــم که تـــویی دشمن جانم
از چـــــــه با دشمن خود شده ام دوست ندانم
غــمم اینست که چون ما نو انگشت نمایـــــی
ورنه غم نیست که در عشق تو رسوای جهانم
فریــــاد کنم از دل و فریــــــــــادرسی نیست
مـــــا را نفس از هــــجر به لب آمــد و مردم
گویند که این عشق تو هم جز هـــوسی نیست
نصیب ماست بهشت ای خداشناس برو
که مستحقــــــق کرامت گــناهــــکارانند
بــــیا به مـــیکده و چهره ارغـوانی کن
مـــرو به صومــعه آنجا سیاهـــــکارانند
اي خوشا باده آن عشق كه آهسته كند مست
ورنه هر زودرسي در دل و جان ديـر نپايـــد
نازم آن شعله شوقي كه بتدريج بگيــــــــــرد
سر زند از دل و سر بر فلك زهــره بتابــــــــد