تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

 

چهار فصل دفتر دل قصـه پائيز بود

روزها در انتظار فصل پنجم زيستم

2 نگارش  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 16:45     | 

براي پ . ج

تنهاييم را

با تو قسمت مي‌كنم

 سهم كمي نيست

گسترده‌تر از عالم تنهايي  من

عالمي‌ نيست

حواي من

بر من مگير اين خودستاني را

كه بي‌شك

در زمين و آسمانت

آدمي نيست

2 نگارش  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 14:35     | 

 

 س م

زيـور به خود مبند كه زيـــبا ببينمت

با ديگران مبـاش كـــــه تنها ببينمت

در اين بهار تازه كه گلها شكفته است

لبخند عشق زن كه شكوفــــا ببينمت

يك جام نوش كردي و مشتاق ديدمت

جامي دگر بنوش كه شيــــدا ببينمت

2 نگارش  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 15:32     | 

 

مهـل كه روز وفاتــم به خاك بسپارند

مـرا به ميكــده بر در خم شراب انداز

اگرچه مست و خرابـم تو نيز لطفي كن

نظر بر ايــن دل سرگشته خــمار انداز

2 نگارش  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 17:18     | 

مــــــــادر

تقديم به همه مادران

 

آسمان چه دل پري دارد

ساعت‌هاست كه مي‌بارد مادر...

اي كاش ابر سياه وجود من هم هم به يك نحوي خالي مي‌شد.

به گل فروشي مي‌روم و چند شاخه گل را به زير باران مي‌كشانم تا آنها هم آسمان، ابرها و باران را يك بار ديگر ببيند،

غروب غمگيني است مادر...

پيرمردي در پناه مغازه‌اي سه تارش را در دست گرفته و با سه تارش ناله مي‌كند،

مي‌ايستم،

حس مي‌كنم پنجه پيرمرد به مويرگ‌هاي قلب من مي‌خورد، انگار صداي دلتنگي‌هاي من از ميان تارها بيرون مي‌آيد. چشمانم را مي‌بندم تا تو را ببينم كه با نگراني نگاهم مي‌كني و مي‌گويي: برو يه چيزي بپوش سرما مي‌خوري...

دلم برايت تنگ شده است

براي خوبي‌هايت، مهرباني‌هايت و دلواپسي‌هايت،

مي‌بينم بعد از اين مدت هنوز پسر بچه‌اي هستم كه دلش مي‌خواهد زير باران راه برود، به خاطر دلتنگي‌هايش اشك بريزد، قهر كند، بي‌جهت مهربان باشد و بدون دليل فرياد بزند.

پيرمرد هنوز ضجه‌اي مي‌زند و من تك و تنها در كنار خياباني كه همه سريع از آن مي‌گذرند ايستاده‌ام و به تو فكر مي‌كنم.

پسر بچه‌اي با دوچرخه‌اش مي‌گذرد و سر تا پايم پر از خاك و گل مي‌شود،

چه اهميتي دارد وقتي تن تو در ميان خاك و گل است، لباس من هم كثيف باشد.

در پس پرده اشك خيابان، آدم‌هاي عجول، كج و معوج به نظر مي‌رسند اما...

تصوير تو جان مي‌گيرد

بزرگ و بزرگتر مي‌شود و آنروزي را مي‌بينم كه در سفيد تخت بيمارستان سرم را روي زانوانت گذاشتم تا گرماي وجودت را از نبض نگاهت احساس كنم كه هستي و هنوز برايم بهترين مادري...

با موهايت بازي مي‌كردم و براي چندمين بار صدايت كردم،

صدايي كه پر از لرزه بود و اضطراب،

دلم آرامشي را مي‌خواهد كه زانوان تو به من مي‌داد.

به ديدن تو مي‌آيم مادر.

رسيدن به آرامش در گرويدن بسوي توست.

گل‌ها زير باران تكان مي‌خورند انگار مي‌خواهند باران به تمام بدنشان برسد.

گورستان خلوت است مادر؛

آن بيوه زن باز هم آمده است و با دست خود دانه‌هاي باران را از روي قبر پسرش كنار مي‌زند، آرزو داشتم تو نيز بعد از مرگم بر سر مزارم مي‌آمدي ولي ...

اين گلها را براي تو آورده‌ام مادر...

بوته بالاي سرت چه سرحال است، اما نوشته‌هاي سنگ قبرت چقدر كم‌رنگ است.

سرم را بر روي سنگ قبرت مي‌گذارم همان جايي كه حدس مي‌زنم پاهايت باشد.

هنوز باران مي‌بارد،

سر و صورتم خيس باران است

حضورت را حس مي‌كنم و از بوي خوبت پر مي‌شوم كاش وقتي بودي خوبي‌هايت جبران مي‌شد

حيف كه دير شد،

مادر...؛

 

 

2 نگارش  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:7     | 

رهای رها

برای رها

عزیزم کاسه چشمم فــــــــدایت

میان هر دو چشمم جای پایــــت

از آن ترسم که غافل پا نهی باز

نشیند خـــــــــار مژگانم به پایت

2 نگارش  دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 17:31     | 

م ه ت ا ب

 

 امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم

 شاید ای جــان نرسدیم به فردای دگر

2 نگارش  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 18:9     | 

پروانه ها

 

ديشب به اسرافيل قول داده بودم امروز برايش متني مي‌نويسم.

دلم مي‌خواهد به او بگويم كه خيلي كارها براي من انجام داه‌ايد.

اميدوارم كه در زندگي خانوادگي خود موفق باشيد و انقدر هم كانال MOL را نگاه نكني

مطلبي كه ديشب براي پدر عزيزم نوشتم و اسرافيل را تحت تآثير قرار داد دوباره مي‌نويسم

تقديم به شمع زندگي‌مان

كه بودنمان به وجود نازنينش پيوند خورده است.

اميد آن را دارم كه وجودش تا ابديت برقرار بماند.

2 نگارش  دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 17:33     | 

مهتاب

 

چون شمع نيمه‌جان به هواي تو سوختيم

با گريه ساختيم و بــه پاي تو سوختيم

پروانه سوخت يك شب و آسود جان او

ما عمرها زداغ جفـــــاي تو سوختيم

2 نگارش  یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 17:2     | 

کلک خیال

براي ب- محمدي

ما را گلي از روي تـــو چيدن نگذارند

چيدن كه خيال است كه ديــدن نگذارند

صد شربت شيرين ز لــب خسته‌دلان را

نـــــزديك لب آرند و چشيدن نگذارند

بخشاي بر اين مرغ كه خونش گه بسم‌ال

بر خــــــــاك بريزند و تپيدن نگذارند

2 نگارش  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 15:48     | 

امید به من ...

 

ايامي است همه مي‌كوشم تا كه جوانه‌هاي سبز اميد را در پاي گلدان زندگيت فرو نشانم و سفيد كبوتر زنداني دلت را  آزاد سازم.

 تنهاي تنهايم، و

 از لابلاي چمدان كوچكم اين اولين و آخرين نوشته‌ات

 را مي‌جويم و اول جاي پاي هنر را در سطر سطر آن مي‌نگرم،

 اينبار نيز چون هر بار بغض امانم نمي‌دهد.

 اما بايد هر چه سريعتر جلوي اين سيل را بگيرم تا زندگيم را ويران نكند.

 لحظه لحظه‌هاي نوشته مرا بيشتر مغموم مي‌كند

 كه آيا من ديوانه‌ام يا اين پسرك احساسي خيلي مي‌داند حداقل اين ‌را مي‌داند كه چگونه اين لرزان دل مرا بارها و بارها چون كاغذي له و مچاله كند.

2 نگارش  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 11:57     | 

سوته دلان

پيش ما سوختگان مسجد و مي‌خانه يكي‌ست

حرم و دير يكي‌ست صبحه و پيمانه يكي‌ست

اينهمه جنگ و جدل حاصل كوتـه نظري‌ست

گر نظر باز كني كـــعبه  و بت‌خانه يكي‌ست

2 نگارش  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 11:33     | 

میلاد مهتاب

پركن پياله را . . .

كين جام آتشين ديريست ره به حال خرابم نمي برد

اين جامها كه در پي هم ميشود تهي

درياي آتش است كه ريزم به كام خويش

گرداب مي ربايدم

آبم نمي دهد

ديگر شراب هم ره به حال خرابم نمي برد

پركن پياله را . . .

روز هفتم از ماه تير

شبي بسيار زيبا بر من گذشت خواب يگانه منجي دنياي خود را ديدم  دوباره نتوانستم نزديكش روم شايد بدليل نوراني بودنش بود ولي چه حكمتي دارد كه پس از ساليان چند من هنوز نتوانستم دوباره حس زنده بودن را از وجودش بگيرم

دلم برايش خيلي تنگ شده

شايد به اندازه تمام دلتنگي‌هاي كه براي تنهاي خودم تنگ مي‌شود

روز ميلاد مهتاب

جمعه 26/3/57 در اتافي سفيد بختي سياه به دنيا آمد بر خلاف اكثر نوزادان كه تا تلنگري  از دنيا نوش نكرده‌اند نمي‌گريند، مهتاب بي‌ضربه مي‌گريست مهتاب بود ولي روشنايي نداشت و در كارش سفيدي رنگ باخته بود.

با اينهمه، وجودش به وجود پدر و مادرش گرم شد ولي هميشه به دنبال گمشدهاي آواره بود حداقل در كودكي‌اش آنرا نيافت و اي كاش در كتاب‌هاي داستانش مي‌آمدي و قدمي مي‌زدي...

گذشت و گذشت تا در جمعه‌اي ديگر 18/2/77 مهتاب كسي را يافت به پاكي گل و به سادگي آفتاب ولي مغموم غمهايش كه البته آنها را بزرگ مي‌انگارد دلي به بزرگي آسمان  داشت ولي آسماني گرفته و باراني ...

 

2 نگارش  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 11:16     | 

شوكران

به يكي از عزيزاني كه در شيراز است قول داده بودم حتماً برايش مطلبي پست مي‌كنم

 كه فقط مي‌توانم بگويم كه بيادش هستم و هميشه خواهم ماند.

ولي جاي شما هميشه در وليعصر خالي است.

دلم مي‌خواهد حافظ و نگهدار همه هويت‌هاي ما در شيراز بمانيد.

بيتا بي من فقط از سلامتي شما مي‌باشد كه اميد ان را دارم يك روزي خبر بهبودي را برايم بگوئيد.

اهورامزدا هميشه نگهدارتان باشد.

2 نگارش  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 11:49     | 

آنان كه خاك را بــــه نظر كيميا كنند

آيا بود كه گوشه چشمي بــــه ما كنند

دردم نهفته بــه ز طبيبان پـــــرمدعي

باشد كـــه از خــــزانه غيبم دوا كنند

آري درون پـرده بسي فتنه مــــي‌دهد

تا آن زمان كه پرده برافتد چــه‌ها كنند

پيراهني كه آيــــد از او بوي يـــوسفم

تـــرسم كه برادران غيــورش روا كنند

گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار

صاحبدلان حكايت دل خوش ادا كنند

بگذر ز كــــــوي ميكده تا زمره حضور

اوقات خوش ز بـهر خود صرف دعا كنند

2 نگارش  چهارشنبه یکم تیر 1384ساعت 16:32     |