تبليغاتX
مهتاب

مهتاب
مهتاب

 

با چلچراغ ياد تو

نوراني‌ام هنوز

 

پنداشتي كه به نور تو

خاموش مي‌شوم؟

 

پنداشتي كه رفتي

و ياد گذشته؟

 

آن عشق پايدار

 

     فراموش مي‌شود؟

نه اي اميد من

ديوانه توام،

افسونگر مني

هر جا

به هر زمان،

در خاطر مني...؛

 

2 نگارش  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 16:52     | 

سفر

برای مهتاب که رفت تا...

كجا سفر رفتي؟

چه بي خبر رفتي

اشكم را چرا نديدي

از من دل چرا بريدي

پا از من چرا كشيدي؛ كه پيش چشمم ره دگر رفتي

بيا به بالينم

كه جان مسكينم

تاب غم دگر ندارد

جز بر تو نظر ندارد

جان بي تو ثمر ندارد

مگر چه كردم؛ كه بي خبر رفتي

چه قصه‌ها كه از وفا، گفتي با من

تو بي محبتي كنون؛ جانا يا من

تو چنان شرر

به خدا؛ خبر ز خدا، نداري

رود آتش از سر آن سرا، كه تو پا گذاري

سوز دلم را تو نداني

آتش جانم بنشاني

با غمت، در آويزم

از بلا نپرهيزم

پيش از آن برم بنشين

كز ميانه برخيزم

رو به تو كردم

به خدا،

خوب تو كردم

كه هم آواز تو باشم

دل به تو بستم؛ به اميدت بنشستم

كه غزل‌ساز تو باشم

چه شود! اگر نفس سحر

 خبري ز تو آرد

به كس دگر، نكنم نظر

كه دلم نگذارد

رفتي و صبر و قرار مرا

بردي،

طاقت اين دل زار مرا

بردي...؛

2 نگارش  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 13:56     | 

 

همچو ني مي‌نالم از سوداي دل

آتـشي در سينه دارم جاي دل

من كه با هر داغ پيدا ساختم

سوختم از داغ نـــاپيداي دل

همچو موجم يك نفس آرام نيست

بس كه طوفان زا بـــود درياي دل

دل اگر از من گريزد واي دل

غم اگر از دل گريزد واي دل

ما ز رسوايــــــي بلند آوازه‌ايم

نامور شد هر كه شد رسواي دل

گنج موبد خرمن سيم و زر است

گنچ عاشق گـــــوهر يكتاي دل

در ميان اشك نوميدي مهــتاب

خندم از اميـــــدواري‌هاي دل

 

مهتابم با جمله اش (ک م ل ی ا ) روز خوبمان را گرفت.........................

البته تقصیری ندارد بهش گفتم ما را با هیچ کسی مقایسه نکند. سعی می کند ولی نمی تواند؟

 

2 نگارش  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 17:39     | 

 

بوسه های  منور  ز مهتاب               مي‌چکد   روی   گونه   داغم

                     رازی از عطر بکر شب بوها              مي‌شتابد  به  سوی  من  کم کم

2 نگارش  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:12     | 

برای مهتاب

تطــاولي كه به دوستي تــو كردي به من

من آن به دشمن خونخوار خويش نپسندم

اگــر چه مــه، بـــودي و عهد بشكستي

هنوز بر سر پيمـــان و عهد و سوگنـــدم

بخاك پــاي تــو سوگند و جان زنده‌دلان

كـــه من به پاي تـــو مردن آرزومنــدم

بيــا، بيـــا، صنمــا كه از سر پـــريشاني

نبود جــز سر زلف تــو هيــچ پــــابندم

بـه خنده گفت كه پويا از اين خطر بگريز

كجـــا روم، كه بــه زنـدان عشق دربندم

 

2 نگارش  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 17:9     | 

روسپی و راهب

 

  براي ك ا م ل ي ا

 

 راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد. در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت . راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند . تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی . "زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست. همچنین از خدای قادر متعال خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد .اما راه ديگري براي امرار معاش پيدا نكرد.

 

 بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که بدن خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست .راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند . "

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد . هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت . راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت :  این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش ! "

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟ "خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد .

روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند . در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود !"

یکی از فرشته ها پاسخ داد :

"تصمیمات خداوند همواره عادلانه است. تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم ."

 

قطعه شعر پايين پيغامي كوتاه از بهناز بود كه همين امروز فرستاده شده بود. شما بگو من چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دستايم را بگير

دستايم را تو بگير

التماس دستايم را بپذير

آغازي باش پيش از آنكه بميرم

2 نگارش  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 18:13     | 

واگويه اتفاقي از هميشه

اين نوشته مربوط به يكي از همكاران نويسنده‌ام است كه خوب بلد است با كلمات بازي كند. خواندنش خالي از لطف نبود.

 ساعت 30/7 صبح روزي است از همين روزها. مي كنم تن از آغوش بستر آرام خواب. دو سه مشتي آب، به صورت و چشمهايم مي‌فهماند: ديگر بس است. مراسم مهيا شدن براي آغاز سفري. سفري دوباره به دوبارگي هميشه. به دل شهر. ابر شهر. به‌ قصد حفظ و پاسداري از پست و سنگر شريف شغل كه اگر دير بجنبي، فرو خواهي افتاد در گرداب هميشه جوشان بيكاري و بيكاران.

وسيله نقليه‌اي ندارم كه نتوانستم داشته باشم! به شرمندگي روزگار. لاجرم انتظار بايد بكشم اتوبوس شركت واحد، اين دير آشناي خسته را بر روي نيمكت درمانگاه خط ويژه. مي‌رسد از راه آنكه بايد "دپو شرق- انقلاب". خسته و زوزه كشان. باردار از انباشت پيكرهاي شهروندان مسافر طول مسير سفر، زن و مرد. نيست جايي براي نشستن، به روال هميشه. شادمان، كه هست اندك فضايي براي ايستادن. آسوده ايستادن. و سفر آغاز مي‌شود.

توشه و تنقلات سفرم، تماشاي مسافران اطرافم. مردها كه من بينشانم و زن‌ها كه در انتهاي اتوبوس نشسته و ايستاده‌اند. در اين يك مورد عدالت برقرار است به شكر خدا در اين ديار اسلام!؟ تا رسيدن به مقصد، سرگرم مي‌كنم و سرم گرم مي‌شود با تماشا و سير در انفس. جمعيت نسوان چشم نوازترند و متنوع. به رنگ و به شكل. اين چشم نوازان: بخشي‌شان همسفرند با من و جمع كرده شده‌اند در انتهاي اتوبوس به قول خودمان قسمت زنانه، و بخش ديگرشان يا داخل اسباب نقليه حاضر در خيابانند، و يا لابه‌لاي اسباب نقليه در رفت و آمدند.

اغلب همين بخش دوم، منظر نظر و رواق چشم را پر مي كنند و بنده را سرگرم. ديدن بعضي‌شان به فكر وا مي‌داردم از اين همه زيبايي، آراستگي و طنازي و رويت برخي ديگر، مطالعه اعلاميه دادخواهي شوهراني هستند نادم و نالان.

به هر طريق. امروزمان نيز نبود جز اين. ليك با تذكر اينكه هر روز را رازي است. و راز امروز:  در ايستگاه پل چوبي وجيهه‌اي همسفرمان شد. از آن موارد تحسين برانگيز. ريزجثه، اما به غايت، منظم آفريده و طراحي شده بود. روسري آبي با رنگ‌هاي بسيار شاد بر سر. كتاني و جوراب ساق كوتاه سفيد به پا. شلوار لي ساق كوتاه مد روز و مانتويي مشكي و كوتاه بر تن. در ظاهر چون همه دختركان سيال در خيابان‌هاي شهر. ولي او متفاوت بود و حادثه.

دو رديف صندلي اتوبوس پر از نشسته و فضاي بين آن را نيز مسافر مردهايي پشت به پشت هم هر دسته در جهتي مخالف دسته ديگر، ايستاده بودند و مشغول تماشاي مناظر بيرون، از پشت شيشه‌هاي اتوبوس. چشم گرداندم به عادت بي‌بهانه به اطراف كه ناگاه نگاهم با نگاه دختر قصه‌مان گره خورد. با زيركي و اغواگري زنانه سنگيني نگاهم را با لغزاندن نگاهش به جهتي مخالف، به افق سياه حاصل از تن پوشه‌هاي زنان ديگر پشت سرش منحرف كرد. اما چشم بر داشتني نبود. پس ماندم با نگاهم؛

نظرگاهم جان مي‌داد براي يك زوم اينzoom in ) ( يا فلوفوكوس بر روي اين دالان شكل گرفته از صف مردان مخالف ايستاده. و صورت اين يادگار الهي ايستاده در انتهاي اتوبوس، در حلقه زنان اطرافش كه حالا فيد  ( fade out )شده بودند.

ناي بركندن نگاه از چهره‌اش را نداشتم. چه جذبه‌اي! پناه بر خدا. آيا  با تماشاي اين زيبايي مرتكب گناه مي‌شدم؟ پاسخي كه از ضميرم فرياد شد اين بود: اگر نگاه بر زيبايي گناه باشد پس هنرمندان، خاصه هنرمندان هنرهاي تجسمي گناهكارترين اعصارند. و اين آرامم كرد.

به مقصد رسيده بوديم. پاي دل در گل گير كرده بود و دست عقل مي‌پيچاند گوش جانم را كه: هي وقت رفتن است، بيدار شو. به اضطرار پياده شدم از اين مركب هميشگي. سر برگرداندم به احتضار كه گويي روحم با رفتنش، مي‌رفت. خدايا چه مي بينم؟ باور كردني نيست! او نيز پياده شد. و نيم نگاهي گسيل داشت به سويم. عرض خيابان را طي كرد، با بي‌رحمي و بي‌اعتنايي تمام و در انتهاي كوچه محل كارم محو شد از نظرم.

لحظه‌ها. اين لحظه‌هاي زندگي چه نقش‌هايي مي‌پذيرند. تا همين چند آن پيش، باورنكردني، زيبا و جادويي بودند و حال كه او رفته است، چقدر ظالمند و خبيث؟! اكنون من مانده‌ام و طعم گناهي شيرين بر بن دندان وجودم وچه خوشبخت بودند امروز چشمانم در لحظه‌هايي كه گذشت.

 

2 نگارش  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 18:4     | 

 ديده‌ام سوي ديار تو

            و در كف تو

                        از تو ديگر نه پيامي

                                                نه نشاني

 نه به ره پرتو مهتاب اميدي

                        نه به دل سايه‌اي

                                    از راز نهاني

 دشت تف كرده   

            و بر خويش نديده

                        نم نم بوسه باران

                                                بهاران

 جاده‌اي

            گم شده

 در دامن ظلمت

            خالي از ضربه

                        پاهاي سواران

 تو به كس مهر

            ببندي مگر

                        آندم

 كه ز خود رفته

            در آغوش تو باشد

 ليك

 چون حلقه بازو بگشايي

 نيك دانم

            كه فراموش تو باشد

 بر تو چون ساحل آغوش گشودم

                        در دلم بود

                                    كه دلدار تو باشم

 واي بر من

            كه ندانستم از اول

 روزي آيد

  كه دل آزار

            تو باشم

 بعد از اين

 از تو دگر هيچ نخواهم

 نه درودي

            نه پيامي

                         نه نشاني

 ره خود گيرم و ره بر تو گشايم

 زآنكه ديگر

 تو نه آني

             تو نه آني...

2 نگارش  یکشنبه سوم مهر 1384ساعت 18:18     | 

 

 ز فـــريب وعده امشب نزديم ديده بر هم

 كه شب اميدواري است در خانه باز باشد

2 نگارش  شنبه دوم مهر 1384ساعت 18:46     |