دلم..!
دلم چه كند
با غم نبودن تو
ببين
كه در غم تو
چون به خون نشست
دلم..:
برای مهتاب
من آن آزرده بـــــــيخانمانم
من آن محنت نصيب سخت جانم
من آن سرگشته خارم در بيابان
چشمه خورشيد تويي، سايه گـــــه بيد منم
چونكه زدي بر سر من، پست و گدازنده شدم
برای مهتاب
بر شانه من كبوتري بود كه از دهان تو آب ميخورد
بر شانه من كبوتري بود كه گلوي مرا تازه ميكرد
بر شانه من كبوتري بود با وقار و خوب
كه با من از روشني سخن ميگفت
و از مهتاب كه ستايشگر همه انسانهاست
من با مهتاب در ابديتي پر ستاره گام ميزنم
در ظلمت
حقيقتي
با نام مهتاب
جنبشي كرد
در جادهاي مردي بر خاك افتاد
در خانه زني گريست
در گهواره كودكي لبخندي زد
آدمها همتلاش حقيقتند
آدمها همزاد ابديتند
من با ابديت بيگانه نيستم
زندگي همه لحظات مهتابي را بسان كابوسي زودگذر ورق زد
در چشم عروسكهاي مسخ، شب چراغ گرايشي تابنده است
شهر من رقص كوچههايش را باز مييابد.
هيچ كجا هيچ زمان فرياد زندگي بيجواب نمانده است
به صداهاي دور مهتابم گوش ميدهم
من زنده ماندم
فرياد من بيجواب نبود
قلب خوب مهتابم، جواب فرياد من است
نازنين، عروسكم، مهتاب آسمانيم جامه خوبت را بپوش
و لحظاتي چند از خواب ابديت را براي من به سپيدهدم برسان
عشق، ما را دوست ميدارد
من با تو روياهايم را در بيداري دنبال ميگيرم
من شعر را از حقيقت پيشاني تو دريافتم
من زندگيم را از بودن نفسهاي هميشگي تو شكوفا ميكنم
با من از روشني حرف ميزدي
با تو من ديگر در سحر روياهايم تنها نخواهم ماند
بودن در آسمان هميشه آرزوي تو بود.
با آنكه كس ز آتش عشقات چو ما نسوخت
بر ما دلت نسوخت، نــدانم چــــرا نسوخت
جــز آهنــين دل تو كه دارد توان و تاب
ديـگر دلــي نماند كه بر حال ما نسوخت
اين آتشي كه در دل من از هواي توست
كي برگرفت شعـله كه مرغ هوا نسوخت
بر رند خرقه سـوز ملامت چرا كند زاهد
كـــز آتشي، همـــه عمرش قبا نسوخت
در ني نواي عشق چو مطرب نمود به ساز
در حيرتم كه ني ز چه از اين نـوا نسوخت.
آدميزاد سرمايه بزرگي دارد؟
خودكشي...
اگر بهش توهين شد و طاقت نياورد برود سراغش.
خرد و خراب و خسته
جواني را پشت سر نهادهام
با اعصاي پيران
و وحشت از فردا
نفرت از شما
..............
اكنون من در نيمشبان عمر خويشم
آنجا كه ستارهئي نگاه مشتاق مرا انتظار ميكشد...
در نيمشبان عمر خويشم، سخني با من بگو
-زود آشناي ديريافته!-
تا آن ستاره اگر توئي
سپيده دمان را من
به دوري و ديري
نفرين كنم.
با تو
آفتاب
در واپسين لحظات روز يگانه
به ابديت لبخند ميزند.
با تو يك علف و
همه جنگلها
با تو يك گام و
راهي به ابديت
اي آفريده دستان واپسين!
با تو يك سكوت و
هزاران فرياد
دستان من از نگاه تو سرشار است.
چراغ رهگذري
شب تنبل را
از خواب غليظ سياهش بيدار ميكند
و باران
جويبار خشكيده را
در چمن سبز
سفر ميدهد..
به تو که به بلندای آسمانها کشاندی ...