تبليغاتX
مهتاب

مهتاب

زندگيم  از بودن تو

عالمي ترانه ساز برايم ساخت

كهنه‌ها را تازه كرد

از تو يك بهانه ساخت

با تو مي‌توانستم صداهايم

 را در همه‌جا پر كنم

تا قيامت اسم هر دويمان

را در قصه‌ها پر كنم

اما خيلي دير دانستم

تو فقط عروسكي بودي

كور و كر بازيچه بادها

مثل يك بادبادكي در آسمان‌ها

دل سپردن به يك عروسك

مرا گم كرد تو خودم

و برد به خاطرات

تو را خيلي دير شناختم

وقتي كه خودم  تمام شدم

دست مهربانت را رفيق دستانم مي‌خواستم

اما روزي ديدم

براي حس كردن دردهام

خيلي خيلي كم دارم

توي شهر بي‌كسي‌ها  

تو را از دور مي‌ديدم

تا رسيدن به تو افسوس

به تباهي رسيدم

شهر بي‌عابر و خالي

شهر تنهايي من بود

لحظه شناختن تو

لحظه تمام شدن بود

مگر مي‌شد از عروسك

شعر عاشقانه‌اي  ساخت؟

عاشق چيزي كه نيست ... شد

روي درياها خانه ساخت؟؟؟

2 نگارش  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 17:55     | 

برای مهتاب بی تا

آمدي اي نازنين رفته‌ام ؛

باز آمدي

بار ديگر با دل ديوانه ؛

دمساز آمدي

بعد تو مشت پري

كنج قفس ماند از دلم

اي پرستويي كه با

اين شوق پرواز آمدي

رفتي و من ماندم و تنهايي و پايان عشق

بعد عمري عشق من

بهتر از آغاز آمدي

اي تمام هستي من                   اي تمام هستي من

رفتي و

تنهاي تنها

مردم از بي‌همزباني

رفتي و بعد از تو من

 همچنان خاكستري

مانده بعد از كارواني

بعد آن فرزانگي‌ها

گم شدم در بي‌نشاني

آمدم من كو به كو

خسته و بي‌آرزو

همچنان برگ خزاني

آمدي تا آنكه باشي

با من ...

بعد عمري تنها

چشم تو همچون ستاره

تابد در سكوت شبها

اي كه بودي سايه من عمري

در شب مستي‌ها

تا ابد بايد بماني با من

بعد از اين در دنيا ...

2 نگارش  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:25     | 

برای بی تا

اگر به دست من افتد فراق را بكشم

كه روز هجـر سياه باد خانمان فراق

2 نگارش  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 15:36     | 

مهتاب

دوستم داشته باش

بادها دلتنگ‌اند،

دستها بيهوده

چشمها بي‌رنگ‌اند

دوستم داشته باش

شهرها مي‌لرزند

برگ‌ها مي‌سوزند

يادها مي‌گندند

باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتي كن با رنگ

عشق‌بازي با ساز

دوستم داشته باش

سيب‌ها خشكيده

ياس‌ها پوسيده

شير هم ترسيده

 

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم‌هــا ... آه چه كوتاهند

 

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران

گرمتر از لبخند

داغ چون تابستان

دوستت خواهم داشت

شادتر خواهم شد

ناب‌تر، روشن‌تر

بارور خواهم شد

دوستم داشته باش

برگ را باور كن

آفتابي‌تر شو

باغ را ازبر كن

 

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم‌هــا ... آه چه كوتاهند

 

خواب ديدمم در خواب    

آب آبي‌تر بود

روز پر سوز نبود

زخم شرم آور بود

خواب ديدم در تو

رود از تب مي‌سوخت

نور گيسو مي‌بافت

باغچه گل مي‌دوخت

دوستم داشته باش عطرها در راهند

دوستت دارم‌هــا ... آه چه كوتاهند

2 نگارش  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 10:30     |