براي مهتاب
اين ابرهاي تيره كه بگذشته است
بر موج هاي سبز كف آلوده
جان مرا به درد چه فرسايد
روحم اگر نميكند آسوده؟
ديگر پيامي از تو مرا نيارد
اين ابرهاي تيره طوفانزا
زين پس به زخمه كهنه نمك پاشد
مهتاب سرد و زمزمه دريا...
هرگز دگر حبابي از اين امواج
شبهاي پرستاره، رويا رنگ
بر ماسههاي سرد، نبينم من
چون جان تو را به سينه فشارم تنگ.
حتي نسيم نيز به بوي تو
كز زخم هاي كهنه زدايد گرد،
ديگر نشايدم بفريبد باز
يا باز آشنا كندم با درد.
افسوس اي فسرده چراغ! از تو
ما را اميد و گرمي و شوري بود با تو
اين كلبه گرفتهام را
از پرده وجود تو، نوري بود
دردا..! نماند از آن همه، جز يادي
يكباره رفت آن همه سرمستي
يكباره مرد آن همه شادابي ...؛
ميسوزم؛ اي مهتاب
كجائي كز بوسه
بر كام تشنهام بزني آبي؟
مانم به آبگينه حبابي سست
در كلبهاي گرفته، سيه، تاريك !
لرزم چو عابري گذرد از دور
نالم، نسيمي ار ورزد از نزديك.
ريزد اگر نه بر تو نگاهم هيچ
باشد به عمق خاطرهام جايت
فرياد من به گوشت اگر نايد
از ياد من نرفته شعرهايت.
من گور خويش ميكنم اندر خويش
چندان كه يادت از دل برخيزد
يا اشكها كه ريخت به پايت، باز
خواهد به پاي يار دگر بريزد...!
در انتظار بازپسين روزم
وز قول رفته، روي نميپيچم.
از حال غير رنج نبردم سود
ز آينده نيز، آه كه من هيچمم.
بگذار اي اميد عبث، يك بار
بر آستان مرگ نياز آرم
باشد كه آن گذشته شيرين را
بار دگر به سوي تو باز آرم.
رسيدن سال نو و جواني طبيعت برايت مبارك.
تو هميشه ميخواستي كه سبز باشم و سبز ببينم.
براي بيتا
درماندهام...؛
واماندهام...؛
به كمكت نيازمندم؛
من كجايم؟
تو كه هستي؟
ما به كجا مي رويم؟
دلم تنگ است.
براي خودم؛ گذشتههايم؛ مهتابم؛
بوي بوته بالاي...
صداي مرغ عشقهايي كه براي مهتاب داده بودم
به كه بگويم كجا بروم.
نه تو مرا ميشناسي!
نه من تو را!
ولي من تو هستم و تو من...؛
باور ميكني
نه ...
صداي زندگي نميگذارد. صداي تاهل و تعهد نميگذارد
عشق ... نميگذارد
ترس ... نميگذارد
شيطنتها و لوسبازيهاي ... نميگذارد
تو براي من باشي و بماني ...
داري ميخندي ...؟
بخند؛ خوش باش
كه هستي؟ من كجا هستم؟
آه .. نسيم مهتابيم بيا مرا با خود ببر.
چه هست پشت سوسوي نور چراغهاي شهر؟
كه از بالا به تنهاييم مينگرند
مطمئنم كه چشمان مهتابيات هستند.