سرپنجه به چشمانم
بگرفتم و بستم چشم
پيشاني خود پنهان
بر پنجه خود كردم
تا داغ شكستم را
از خلق كنم پنهان
اما تو كه ميبيني
اما تو كه ميداني
تنهاترم از تنها
اي ياور بيياران
اين دست من و؛ اين تو
بس كن دگر اين بازي
آخر به چه مينازي
خود ميشكني آسان
هر چيز كه ميسازي
يك تن بود از ما تو
اي رهبر گمراهان
يا ميكشيم با حود
يا ميكشمت آسان
نه صبح جلا دارد
نه سينه صفا دارد
اندوه غروبي نيست
اميد به فردا چيست
امشب غم و فردا غم
بيعشقم و بيعالم
تنهاترم از تنها
اي ياور بيياران
اينك من و اينك تو
داد دل من بستان
از صفحه اين گيتي
محوم كن و خاكم كن
تا با تو در آميزم
خردم كن و خاكم كن
هیچ وقت نتوانستم لیاقت اشک های تو را داشته باشم .
مطمئن باش اگر چنین ارزشی را داشتم ، باعث اشک ریختن تو نمی شدم.
بدون تو تمام زندگیم پر شد از سلسله چراهایی که جواب شان هم چــــرا بود.
غزلی برایت می نویسم تا بدانی که همیشه برایم زنده ای...٬
ای واژه بـی معنی٬ رویـــایی بی تردیـد
آغـــازترین پایــــان٬ آزادتـــــرین تقدیـــــر
از قـــلب تــــو می رویـــد٬ نقش غــــزلی تــازه
پنــهان شده ای در مــن٬ گمنــــام پــــــــر آوازه
تــــو سایـــه خورشیدی٬ تــــو بوسه در بحــران
تو دلهــــره ای آرام٬ مهتــاب تـر از بــــــــــــاران
آرامـــش طوفانـــی٬ می ســـــازی ویــــــــــرانم
رسوایــــی رازآلـود٬ مــــــی پوشی و عریـــــانم
من حــــادثه بر دوشم٬ من عشق نــــمی دانم
در هیچ تمــامم کن٬ تا زنــــده شود جــانم
من را تو به خود خواندی٬ معشوقه ای ناخوانده
دل را به ازل بسپار٬ یک دم به ابـــــــــد مانده...،

باور کن ؛ بی تو حسرت های زندگیم تمامی نخواهد داشت...،