تبليغاتX
مهتاب

مهتاب
آسمان بي‌تابي

 

روزها به لحظه‌اي شبيه شده‌اند

و من

براي رويت ماه و سال

رد جاده‌هاي كهكشاني را

به تماشا خواهم نشست.

روزنه‌ها

خيالي مي‌شوند در اضطراب...

و من؛

به ناچار

ذره‌هاي سر درگم را

دنبال مي‌كنم

خورشيد

بر مدار غربت

ثانيه‌ها را

به تلاطم دلواپسي‌ها

گرفتار مي‌كند

آسمان

اتاقي مي‌شود گرد گرد

در طاقچه گنبدهاي كبود

در كنار گوي روشن پدر...؛

امروز

در معركه غبار ازدحام

فريادي شنيدم

قدري

نه...، خيلي

عطش را

احساس كردم

گلوي كوزه در دست‌هايم

شكست و

براي هميشه شكست

 

و صداي پرواز آب

مرا در صحرايي تاريخي

به نظاره آفتاب

و رژه فرشتگان

در كنار شبه جسم خسته‌اش

به آسمان بي‌تاب خواهد برد.

2 نگارش  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 15:10     | 

ازدواج

... و عشق


علاقه و
عشق وافري که برای اولین بار در انسان براي شخص دیگری احساس می‌شود باعث خواهد ‌شد که به عمق روان خویش دست بیابد. بدین ترتیب، این جرقه به گونه ای به پیرایش و نوازش روح شخص می پردازد که شخص را با نفس از یاد رفته و تا جائی طردشده‌ی خود نزدیکتر مي‌کند. و هيچ زماني نمي‌شود با پيوندي ديگر، حتي مقدس‌ترينش كه ازدواج نامي است دوباره به اين عشق رسيد.


در همه جا از ازدواج به عنوان به دست آوردن یک حق جنسی به انسانی ديگر تعريف مي‌شود و  معني اين جمله یعنی با ازدواج، حق داشتن رابطه‌ی جنسی با شخص ديگری به طور قانونی صادر شد.


ازدواج خلاصه مي‌شود به برقراري رابطه‌ي جنسي بين دو شخص بدون هيچ محكوميتي از طرف جامعه و عامه مردم. بعضي اشخاص با خيالي آسوده در كنار هم شايد با عشق اندك با عنوان ازدواج زندگي بكنند. و اين كلمه مهر ضمانتي براي برقراري ارتباط جنسي‌شان است. و خلاصه مي‌شود در يك مسئوليت اجتماعي و بعد از آن مذهبي.


هيچ عنوان نميشود اظهار داشت كه ازدواج‌ها سمبل يك عشق حقيقي و هميشگي خواهند بود.

 

چرا كه عشق بدون سرپرستي و حضور ازدواج هم مي‌تواند بين دو نفر به وجود بيايد.

 

مهم همين است كه لحظه‌اي عاشق شدن و شخص لايق را براي تقديم عشق‌مان پيدا كنيم.

 

در كل ازدواج در روبرو و متضاد عشق قرار دارد

2 نگارش  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 16:34     | 

دستهای لرزان

براي پرستوي مهاجر...

 

اشك و گفته‌هايم برايت رازي بود.

لبخندهاي تلخم برايت رازي بود

عشق آتشينم برايت رازي بود

اشك‌ و ناله‌هاي سحر هر روزم، لبخند عشقم بود براي تو كه تقديمت مي‌كردم

برايت قصه نبودم كه بخواهي روزي بگويي

نغمه سوزي نبودم كه بخواهي بخواني

صدا نبودم كه بشنوي

يا چيزي، چنان كه هر روز در مسيرت هزاران هزار بيايند و بروند.

من درد مشترك تو بودم كه حس مشتركمان پيوند دهنده اين ارتباط شد.

تو را فرياد كردم...

همانطور كه درختان با جنگل سخن مي‌گويند

علف‌ها با صحراي خود، پرنده‌ها با بهار تازه رسيده‌شان و ستاره با كهكشان،

من نيز با تو سخن گفتم و به سويت پر گشودم

نامت را به من گفتي و دستت را به من دادي

حرفت را به من گفتي حرفهايي كه شايد جرات گفتنش به كس ديگري نبود.

در انتهاي پروازت قلبت را هم به من دادي و اين زمان بود كه من ريشه‌هاي تو را دريافتم.

با لبانت براي هم لبها سخن مي‌گفتم و دستهايت با دستانم آشنايي ديرين درآمدند.

و روزي هزاران بار ملتمسانه لابه كردند كه اي كاش  

در خلوت روشن خود فقط با تو گريستم

براي خاطر زندگان،

براي خاطر همه آنهايي كه به نحوي در بال پروازم بودند.

حضور تو بود كه به من توانايي مي‌داد كه عاشقانه دوستشان داشته باشم.

و در گورستان تاريك  و غم‌آلود خود..،

با تو بود كه زيباترين سرودها را مي‌خواندم

براي مرده‌ام. براي مرده‌اي كه عاشق‌ترين زندگانم بود.

دست‌هايت را به من دادي 

دستهايي كه به هم آشنا در آمدند.

اي ديريافته‌‌ام با تو سخن مي‌گويم.

تو تنها ابري بودي كه در مقابل اين امواج پر تلاطم ايستادي در حالي كه مي‌دانستي تو را در مي‌نوردد.

بسان صحرايي سرسبزي شدي براي علف‌هاي هرزي كه تحمل روئيدن در هيچ زميني بايري را نداشتند.

و بسان جنگلي شدي براي تك بيد مجنوني كه فقط براي تو سر خم كرد و هزاران بار در كنارت لرزيد.

زيرا كه من ريشه‌هاي تو را دريافته‌ بودم زيرا كه صدايم با صداي تو آشنا در آمده بودند.

به تو سلام كردم و كنار تو نشستم در خلوت تو بود كه شهر و سرزمين رويايي من از نو بنا شد.

اگر سكوت همه ناگفته‌ها شده بودم

در خلوت تو من باز فرياد مي‌كشيدم و همه آن چيزهايي كه عمري قلبم را مي‌فشرد در كنار تو به حقيقت مبدل كرده بودم.

خسته خسته از راه كوره‌هاي تنفر گريختم و چون آينه‌اي از تو لبريز شدم

هيچ چيز و هيچ كس مرا تسكينم نمي‌داد.

مي‌دانم كه دور از تو باز شهري در شب خواهم شد و غروبت مرا خواهد سوزاند. بي‌تو خود را در نخواهم يافت و هماني خواهم شد كه بودم.

ولي پرستويم به تمسخر گفت ...

 

 

پرستوي عاشقم، دلم مي‌خواد هميشه در اوج بماني

2 نگارش  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 17:19     |