مدت زيادي از تولد برادر رهــا كوچولو نگذشته بود.
رهــا مدام به پدر و مادرش اصرار ميكرد كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.
اما پدر و مادر ميترسيدند رهــا هم مثل بيشتر بچههاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند.
اين بود كه جوابشان هميشه نه بود. اما در رفتار رهــا هيچ نشاني از حسادت ديده نميشد، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر ميشد، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند.
رهــا با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست.
ما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش ميتوانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند.
آنها رهــا كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت:
نيني كوچولو، به من بگو خدا چه جوريه؟ من داره يادم ميره...،
وقتي خداوند مرا به لبه پرتگاهي هدايت كرد، كاملا به او اعتماد خواهم كرد.
چون مسلماً يكي از اين دو اتفاق خواهد افتاد؛
او مرا ميگيرد اگر بيفتم.!
يا اينكه يادم خواهد داد چگونه پرواز كنم...
خداوند گريه کرد، زماني که بندهاش، هماني که اشرف مخلوقات خواندش، و دردانه جهان خلقت شد، اينچنين کبر و غرور سرتا پاي وجودش را گرفت
خداوند گريه کرد، زماني که بندهاي که خدا خالق آن بود، بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد.
خداوند گريه کرد، لحظهاي که بندهاي از بندگانش، دل بنده اي ديگر را شکست
خداوند گريه کرد، لحظهاي که آن چه ميپنداشت، شد آنچه که هست
خداوند گريه کرد، زماني که ديد اين بنده همان بندهاي است که با آهنگ صوراسرافيل خاکش را ساخت و اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزي است
خداوند گريه کرد، زماني که وجود بيارزش اين خاک را با روح خداوندي زنده کرد، اما اکنون همان بنده، ارزش روح خداوندي را با وابستگي به هيچهاي زمين فراموش کرده است
خداوند گريه کرد، زماني که اين جسم مملو از روح را سرتاسر مملو از عشق الهي کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق مينامندش به هوس ميرود.
خداوند گريه کرد، زماني که بندهاي که به آن گفته بود: همه شما نزد هم برابريد، اکنون به پول و مال، خود را برتر و قويتر ميداند.
خداوند گريه کرد، زماني که ديد، عشق داده بودم براي آرامش، دل داده بودم براي سپردن، گل براي هديه، اما اکنون همه چيز، ريا و تزوير و دروغ ...
خداوند گريه کرد، زماني که گفته بود، با هم باشيد، به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد، از آنچه در دنيا به شما دادم براي رسيدن به اصل خود استفاده کنيد، اما همه چيز مصنوعي شد و ساختگي!
خداوند گريه کرد، زماني که در آن وقتي که به ما داده بود تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم و فيض عشق بازي با خدا را ببريم، رفتيم و چه ناسالم سپري کرديم
خداوند گريه کرد، زماني که ديد بر مهر مادري، بياحترامي شد
خداوند گريه کرد، زماني که ديد 2 برادر براي هم نقشه ميکشند که چگونه فريب دهند و به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند
خداوند گريه کرد، زماني که به گل و پروانه، آب و خاک، آنگونه که او ميخواست، نگاه نکرديم
خداوند گريه کرد، زماني که ديد از عقل و پندارمان چگونه استفاده کرديم و براي آنچه خوب است يا بد است و مفهوم آن مطلق و ثابت است، مقلد مشابهان خود شديم، و از آنچه او به ما داده بود (عقل=استدلال) استفاده نکرديم.
خداوند گريه کرد، زماني که او را به جاي اينکه در محيط ببينيم، در پول و بانک و مال و ثروت ميديديم، چرا که در نبود اينها، او را صدا ميکرديم و اگر مشکلي از نبود آنها نداشتيم حتي اسمش را به لب نميآورديم.
خداوند چه صبري دارد!
اگر روزي از توقعات خود، از ما سئوالي کند، به راستي ما چه ميگوييم ؟
الهي به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت..
...
زندگي بيپايان است و عشق ابدي، و مرگ تنها يك افق است. و افق چيزي جز محدوده ديد ما نيست.
در ساحل ايستادهام و به كشتي بزرگي كه مجموعهاي از قدرت و زيبايي است و با سپردن بادبانهاي سفيد خود به نسيم صبحگاهي عازم اقيانوس آبي است، مينگرم.
همانجا ميايستم و كشتي را آن فدر با نگاهم دنبال ميكنم كه در افق، درست در نقطهاي كه دريا و آسمان درهم ميآميزند، به لكه ابري سفيد تبديل ميشود كه از آسمان آويزان شده باشد.
در اين لحظه كسي در كنارم به سخن ميآيد و مي گويد: او ديگر رفت. كجا رفت؟
از محدوده ديد من رفت فقط همين .
بدنه، تير و دكل بزرگي داشت به همان اندازهايست كه پيش من بود. هيچ تغييري در قدرت تحمل بار زندگي و كشيدن آن به بندر مقدر پديد نيامده است.
كوچك شدن تدريجي اندازه كشتي از ديد من است نه در خود كشتي. و درست در لحظهاي كه كسي در كنار من جمله او ديگر رفت را بر زبان ميآورد، چشمان ديگري هستند كه آمدن او را انتظار ميكشند و صداهايي هستند كه با شادي فرياد بر ميآورند كه:
اوناهاش داره مي آد!
و اين مرگ است.
مرگ ...