مثل قناري تنهايي که از کودکي در قفسش کردهاند همواره در شوق رهايي ميخواند و مي نالد و خودش رو به در و ديوار ميزند.
بالهاي ظريفش را چنان به ميلههاي زندانش ميکوبد که مجروح وخون آلود ميشوند.
اما وقتي که آزاد شد،
تنهايي در رهايي،
رهايي در اين دنياي پهناور:
کجا برم؟ چه کنم؟
چه سخته توانستن در ندانستن!
رهايي براي آنکه آشياني نداره،
آزادي براي آنکه نميداند چگونه بايد باشد، کشنده است!
جبر و قيد او رو از شکنجه (نميدانم چه کنم؟) نجات ميدهد.
در اين حال، روح آرزو ميکند که دستهاي نيرومندي او را در چنگ خويش بگيرد و سرنوشتي را برايش تحميل کند...
.... و اين عين اسارته !!!!!!
شبیست بارانی، مملو از رنجهای روزگار، مملو از قصههائی که به آنها عادت کردهايم و شايد اين باران برای شستن آنها باشد.
امشب بام تمام خانههای شهر بارانی بود و همه را شست.
در شب بارانی به آسمانی زيبا نگاه کردم در درون صدائی میآمد و سعی در شنيدنش داشتم، ولی نمیشنيدم، تمام تلاش خود را برای شنيدن میکردم ولی هر چه گوش میکردم هيچ چيز نمیشنيدم، صدای رسائی که شکوهی غمناک در دلم میآفريد، بوی خاک، صدای برگ، شرشر باران، سيل آب، همگی صدائی داشتند، عقدههای جدائی در دلم داغ داغ بود، صدا را نمیشنيدنم.
همه چيز را مرور کردم تا شايد صدا آشنا گردد اما باز هم هيچ و هيچ.
با تمام صبوری از درون به بیقراری رسيده بودم و فقط اشکهايم با باران بر زمين میريخت، از تمام وجود فرياد میزدم، فريادی که هيچ کس نمیشنيدش و سکوت شب را نمیشکست و چه سخت فريادی بود،
فقط صدای باران بود و باران و صدائی را میفهميدم که نمیشنيدم.
احساس عروج داشتم اما پاهايم در زمين بود و اين صدا را بيشتر میکرد.
صدای فلک را میشنيدم، باور کن میشنيدم، سراپا دوست داشتم در آنجا بودم، شايد هم به دنبال جای تاريکی میگشتم که حرفی بزنم، در بين تمام هستی، نيستی بر وجودم رخنه کرده بود.
کنار بوی خاک، صدای باران، صدای دخترکی که با پدرش صحبت میکرد، صدای پسری که با خود میخواند و گريه میکرد، صدای ديگری میآمد که نمیشنيدمش فقط احساسش میکردم.
برگی در زمين با باد اين سو و آن سو میرفت، بی اراده، بدون تقدير و شايد هم ستم ديده، نمیدانم چرا گريه میکردم ولی برايم زيبا شده بود و خود را بلندتر میديدم، شمعی روشن کردم، شمعی که بیقرارتر از باد در پی رفتن بود.
شمع میسوخت و میريخت و من مردنش را ميديدم ولی کاری از دستم بر نمیآمد از ترس مرگش او را خاموش کردم ولی فهميدم او را زودتر از آنچه برايش تقدير شده بود کشتم چرا که شمع برای روشن شدن و مردن است نه برای خاموش بودن.
اما او ديگر مرده بود چرا که کبريت من تمام شد.
صدا درون من بود و من نمیشنيدمش و فقط ميدانستم که او هست.
وه که چه باد ملايمی رخسارم را نوازش ميداد و نزديکتر از باد صدا بود و من نمیيافتمش، خوابيدم تا او را ببينم با صدای صدا خوابيدم
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم.
شغلم را دوستانم را،
مذهبم را زندگيام را !
به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم.به خدا گفتم: آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد.
او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟
پاسخ دادم: بلي .
فرمود: هنگامي كه درخت بامبو و سرخس را آفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم .به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم.
در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم .
در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم.
در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد.
5 سال طول كشيده بود تا ريشه هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشههايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند.
خداوند در ادامه فرمود: آيا ميداني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشههايت را مستحكم ميساختي. من در تمامي اين مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
هرگز خودت را با ديگران مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك ميكنند.
زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد ميكني و قد ميكشي!
از او پرسيدم: من چقدر قد ميكشم.
در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد ميكند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند.
گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي، هر اندازه كه بتواني.
به ياد داشته باش كه من هرگز تو را رها نخواهم كرد.
عشق چيست ؟
آيا تماماً حس است ؟
آيا با فكر هدايت مي شود ؟
عشق واقعي چيست ؟
آيا دوست داشتن با عشق فرق دارد ؟
آيا ميتوان دوست داشتن را به عشق حقيقي تبديل كرد؟
اصلاً عشق چگونه بوجود مي آيد؟
عشق را ميتوان بوجود آورد يا بوجود ميآيد ؟
وقتي از بسياري از افراد بپرسند عشق چيست ؟ اغلب پاسخشان در جهتي است كه انگار عشق فقط پركننده نقاط ضعف آنهاست و مفهوم عشق را فقط در دريافت كردن مي بينند.
يا وقتي بپرسيد چگونه عاشق ميشويد؟ پاسخشان در ديد اول آنها نسبت به فرد يا محيط خلاصه ميشود در صورتي كه آن چيزي كه اول ميبينند فقط ميتواند يك نقطه جذاب باشد و فقط دوست داشتن است كه لازم است ولي كافي نيست چون شناخت كافي نيست.
يا وقتي مي پرسيد عشق واقعي چيست ؟ بعضي ها ميگويند عشق به خدا، بعضي ديگر مي گويند مخصوص عارفان است كه در نهايت خود را ناتوان براي رسيدن به آن ميبينند .
عشق توانايي تقسيم آنچه داري بين خود و ديگري است كه با شناخت خود و ديگري حاصل ميگردد . پس هم به خود احترام گذاشتهاي كه لايق داشتن چيزي باشي و هم توانايي بخشيدن و قراردادن سهمي از آن را براي ديگران داري كه اينها نتيجه شناخت است. نتيجه هر شناختي رسيدن به زيبايي است، زيبايي كه منشاء آن زيباترين است، پس نتيجه هر عشقي هم درك زيبايي و هم تكامل و رشد و فرديت است .
هر چه عشق كاملتر و واقعيتر شود ما را به منبع واقعي عشق ميرساند. اصلاً عشق راهي بسوي پروردگار است. عشق ترس ما را از بين مي برد، همچون نسيمي خنك ، خنك است نه داغ و نه سرد.
پس آيا اينطور نيست كه راه رسيدن به عشق واقعي ، شناخت واقعي باشد ؟ آيا اينطور نيست كه وقتي خوب ببيني، خوب عاشق ميشوي ؟
خدايا دستهايم را ازم مگير
تا بتوانم بنويسم تا بتوانم از همه چيز و همه كس بنويسم
بتوانم از تو از تنها كسي كه برايم ماندي بنويسم تا بتوانم از خودم از ناگفتههايم بنويسم
خدايا شكسته قلبم را از من مگير تا بتوانم با آن رنگ دوست داشتن را لمس كنم، بتوانم به آن عشق را هديه كنم، تا بتوانم در تار وپودهايش نشاني از تو يابم
خدايا اشكهايم را مگير تا بتوانم با آن آينه دل را شفاف كنم و تو را در آينه تماشا كنم
خدايا فانوس احساس را ازم مگير تا بتوانم روشني بخش كلبهي سوتهدلان باشم
خدايا آسمان آبيام را ازم مگير تا شب هنگام سر بر شانههايش بگذارم و بگريم
خدايا....
خدايا ؛ خدايا مرا از من مگير