در كهكشان اين پهناور عالم كه پر است از ستاره و سياره كه همه انوارشان را از خورشيد عالم تاب ميگيرند. ستارهاي پيدا شد
شايد هم سياره !!!
نه شايد هم تكهاي از سياره. ولي اسمش را بعدها گذاشتهاند::: شهاب سنگ.
شهاب سنگ شد و قدم در اين كهكشان گذاشت.
شايد در مسير حركت ناخواسته شهابمان كه از معاشقه و آتش شهوت دو والد،
كه يكي از خوش خلوتي و ديگري از شور چشميها بوجود آورده بودنش، بعضاً حضور تك ستاره، سياره و يا پارهسنگهايي هر از چند گاهي مي لرزاند.
اما شهاب ما از همون ابتدا به افقهاي دور نگريست.
احساس خفگي اين كهكشان خاكي عذابش ميداد. به هيچ صراطي مستقيم نميشد. دلش ميخواست تمام ستارههاي آسمان را تبديل فقط به يك ماه كند و تنها خود خودش باشد كه از نور مهتابي اين يگانه ماهتابش انرژي گرفته و به پرواز در آيد.
چند درصدي از روح ماهتابش را ساخته بود و بدنبال جسمي ميگشت تا در قالبش جايگزين كند و در كرشمههايش ثانيههايي را كه در روياهاي كودكانهاش هميشه ترسيم كرده بود به حقيقت پيوند زند.
شهاب داستان ما:
شهابی از جنس سنگ سخت، نورانی و پر تلالو كه روشنای اش تنهاي تنها در سیاهي شب جلوه میكند .
پس او همیشه در پس زمینه ای سیه میرود كه برای دیدنش باید سر به آسمان بلند كرد.
شهاب سنگ روزی در جریان حركتهاي مدوام و متوالي بتدریج سائیده شد، ذره ذره شد و در نهایت سنگ ريزه های شد در دست دختری شاد ˜كه در بازیهای كودكانه خود عشق را در عمق وجود شهاب میروئید.
دختر شادمان،
همان ستاره است كه هميشه در انديشه شهاب بود. او توانست از شهاب سنگ جوانی عاشق پيشه سازد كه در راه ابراز عشق زمان و مكان را در مینوردد و سراتا پای دختر را مهر و نور ببندد تا او را پر پروازش كند .
ولی روزی تقدیر كه نه حماقت شهاب سنگ بند دل او را می شكند و دستان گرم دختر را در خاكی سرد فرو می كند، دستاني كه هميشه در حسرت لمس مجددشان خواهد ماند و بعضاً در بعضي موارد مورد تمسخر نيازهايش در اين مورد قرار بگيرد.
در این گردش زمان تنها شهاب سنگ باقی ماند كه حالا تكه تكه شده. هزاران هزار تكه. شهاب رنگ باخت. ولي هيچ وقت به شك نرسيد. ترس داشت ترس از فراموش ستارهاش، ترس از اينكه نااهلي وارد شده و مسير وابستگياش را عوض كند
شهاب مرد و تنها جسمی شد یخ كرده و یخ زده. شهاب سالها در اندرونش زندگی كرد.
تا این كه روزی كلامی، آتش خشم را در وجودش شعله ور كرد .
نوشته ای كه عشق را به مسخره و بازی می گیرد و آن را بازیچه دست همگان و نامحرمان میانگارد. دست به قلم برد .
دستانی لرزان كه سالیانی است از قلم و انرژي بدور بوده .
و مقدمهاي شد بر تولد دوباره ستاره با عنواني چون:
پرستو.
چه شروع تلخي بود..
نميدونم چه جوري، از كجا، به چه طريقي شروع ميكنم.
آهنگي اجرا ميكنم تا شايد تلنگري باشد براي سر مشق نوشتهام.!!!
يادم آمد شور و حال كودكي ...
اما اين فقط شور و حال و كودكيها نيست كه در خاطر انسانها هميشه نقشي زيبا و پايدار دارد. لحظاتي در زندگيمان ناخواسته به وجود ميآيد. كه هر چقدر هم زمان بگذرد فراموش كردنش سخت ترين كارهاست.
اين جمله كازابلانكا را هيچ وقت نميتونم فراموش كنم .
از وقتي كه فيلم را ديدم. همش اين ديالوگ "همچنان كه زمان ميگذرد" را به دفعات زياد در روز استفاده ميكنم.
يه جايي هم خيلي حرف جالبي بود. ريكي گفت :
خودم تنها هدف مهم براي خودم هستم.
باور كردن اين جمله براي من خيلي دشوار هست. مني كه متد زندگي بر خلاف اين نظريه است .!!!
به هر حال ...
نميدونم چرا همه چي يادم رفته.؟ همه دانش نگارشيام ته كشيده.
مني كه تا قلم را در كاغذ به حركت ميآوردم زماني به خود ميآمدم كه چندين برگ را خط خطي كرده بودم.
الان هيچي به ذهنم نمياد.
خيلي تنبل شدم كي ميخوام به خود بيايم خدا مي داند. ؟؟
ولي سعي ميكنم.
كمكم كن....!!!!!