تبليغاتX
مهتاب

مهتاب
حیرت

به درونی ترین نقطه وجودم

می‌خواستم،

می‌خواستی

می خواستیم از مهر نگوئیم ولی خیلی مسخره است .

انسان در روابط متقابل به نقاط تاریک و روشنی می رسد که آن نقطه تبدیل به کلماتی قهر آمیز و یا محبت آمیز می گردد

و اینجاست که دوست داشتنت را درک می کنم .

در این چند وقت خیلی درکت کردم .

شاید باور نداشته باشی احساسات زیبایی که داشتی و ساده بیان می کردی

می فهمیدم حس می کردم ولی تا درک فاصله بود و من دقیقاً به آنچه تو رسیدی رسیدم .

امروز میل آتشینت برایم معنا داشت امروز احساس زیبایت برایم رنگ خدایی داشت .

امروز با تمام وجود آغوشت را می خواستم و بوسه هایی که می خواستی هدیه کنی و من لیاقتش را نداشتم .

امروز معنای بازی عشق را و آنچه تو می نامیدی و می گفتی فهمیدم .

همانگونه که راز دوری های را چند وقت پیش فهمیدم و دانستم که با تو بد کردم .

ولی رسیدن به درک تو ،

رسیدن به چیزهایی که تو رسیدی معنای یک عشق عارفانه را در ذهنم تداعی کرد که نمایانگر آن تنها نوازشی است و گرمای سرت که بر روی شانه ها و یا پایم احساس می کنم .

تو يخ هايي را زدودي كه كهنه و مزمن بود و لاعلاج و آفتاب تند مهر آن را ذوب كرد

و اگر گاهي از اين آبي جرعه ايي نوشيدي دست من نبود .

تو لب چشمه بودي و در اين تلاطم چشمه  گاهي قطره ايي به سويت پرت شد .

2 نگارش  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:58     |