به درونی ترین نقطه وجودم
میخواستم،
میخواستی
می خواستیم از مهر نگوئیم ولی خیلی مسخره است .
انسان در روابط متقابل به نقاط تاریک و روشنی می رسد که آن نقطه تبدیل به کلماتی قهر آمیز و یا محبت آمیز می گردد
و اینجاست که دوست داشتنت را درک می کنم .
در این چند وقت خیلی درکت کردم .
شاید باور نداشته باشی احساسات زیبایی که داشتی و ساده بیان می کردی
می فهمیدم حس می کردم ولی تا درک فاصله بود و من دقیقاً به آنچه تو رسیدی رسیدم .
امروز میل آتشینت برایم معنا داشت امروز احساس زیبایت برایم رنگ خدایی داشت .
امروز با تمام وجود آغوشت را می خواستم و بوسه هایی که می خواستی هدیه کنی و من لیاقتش را نداشتم .
امروز معنای بازی عشق را و آنچه تو می نامیدی و می گفتی فهمیدم .
همانگونه که راز دوری های را چند وقت پیش فهمیدم و دانستم که با تو بد کردم .
ولی رسیدن به درک تو ،
رسیدن به چیزهایی که تو رسیدی معنای یک عشق عارفانه را در ذهنم تداعی کرد که نمایانگر آن تنها نوازشی است و گرمای سرت که بر روی شانه ها و یا پایم احساس می کنم .
تو يخ هايي را زدودي كه كهنه و مزمن بود و لاعلاج و آفتاب تند مهر آن را ذوب كرد
و اگر گاهي از اين آبي جرعه ايي نوشيدي دست من نبود .
تو لب چشمه بودي و در اين تلاطم چشمه گاهي قطره ايي به سويت پرت شد .