تبليغاتX
مهتاب

مهتاب
از کنار هم می گذریم...

یک داستان کوتا از دوست خوبم.

 

عصر یكشنبه از مرداد ماهی در تهران است و امشب مسافرم به قصد تبریز.

در راه خانه به رسم هر روزه، سوار اتوبوسم (خط واحد) از نوع كرایه‌ای. تمام صندلی‌ها پر است و تنها یكی خالیست، در انتهای اتوبوس، روی چرخ و كنار دخترخانمی.

با كسب اجازه می نشینم. از سر عادت و به سرعت دست می‌برم و از داخل كیفم MP3 Player ام را بیرون می‌كشم و گوشی ها رو می چپانم تو گوشم و موسیقی فضای گوشم را پر می‌كند.

دخترخانم كنارم نیز بر همین منوال، تنها با این تفاوت كه او Ipod دارد. اتوبوس راه افتاده. نه نگاهی و نه حرفی و نه مجالی. در این دور آشفته بازار شهر، گویی هیچ كس حوصله ندارد، حتی حوصله خودش تا چه برسد به دیگری و آن دیگری مسافری غریبه! كه به رسم هر روزه سوار شده و جایی پیاده خواهد شد.

درهای دنیامان را بر روی دنیاهای دیگر، دنیای آدمهایی كه از كنار هم می‌گذریم، بسته‌ایم و چهارمیخش كرده‌ایم.

و غرقیم در تنهایی خودمان.

دخترخانم كنارم، كه سرش را به شیشه تكیه داده، با دست چپش، قطره‌ای آه را از گونه‌اش می‌روبد، ولی دریغ از حرفی،نگاهی و مجالی.

حتی تعارفم را برای خواندن این متن كه سوژه‌اش بوده را از سر بی‌تفاوتی نمی‌پذیرد و نمی‌خواهد تا بخواند تا شاید دنیایی نو بیابد و باز شاید از دست چنبره خودش بر خودش برهد.

و، و، م، م !!! 

و ما از كنار هم می‌گذریم!؟

 

آيا وقت آن نشده كه از چمبره خود بيرون بخزي، بجهي، بيايي و يا ...

2 نگارش  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:9     |